۱۴۰۴ اسفند ۹, شنبه

خواب

عجیبه ، درِ چوبیِ بزرگ بی اعتنا به موجودیتِ انواع و اقسامِ افکار و حدس و گمان های جورواجور ، سرجاش وایستاده ، گاهی پشتش گربه ها میو میو می کنن و گاهی پشتش منی نشسته م که نگاهش رو از پشتِ سرم حس می کنم
خواب دیدم ، یادم نیست اما میدونم که دیدم ، چون فردای این دیده ی فراموش شده ، نوشته ای از خودم خوندم که اون رو هم یادم نمیومد ، ولی هم کلمه ها هم تصاویری که ازش تعریف میکردن واقعی بود
و یادت میفته ، انتظاری که هیچوقت تموم نشد ، منطقی که هیچوقت زاده نشد ، و نغمه ای که هیچوقت خاموش نشد
دنیای سردی که کلماتِ سردی داره ، و گاه یادآورِ گرمای خوشایندِ یک روزِ تابستون
و به همین راحتی مدیون میشی به تمامیتِ خودت ، و شرمنده